حالا درست نزدیک به يکسال گذشته است...از ۸ مرداد پارسال که رفتی و ديگر پشت سرت را هم نگاه نکردی...
از يکشنبه همان صبحی که ديگر نمازم قضا نبود...از سرد خانه که اشک مجاز است تا بهشت زهرا و غسالخانه که اشك از ته دل است...
از همان ديگرانی که ديگر نبودند که...می دانی چه می گویم؟...
تراژدی واقعی هميشه پشت درهای بسته رخ می دهد!...توی آن صحنه ای که نبايد اتفاق بيفتد...توی آن لحظه ای که نبايد گريه ات بگيرد...نبايد...
تراژدی يعنی لبخندهای آخر لبهاي بي رمقت از پشت آن شيشه های لعنتی بیمارستان...(ICU...)
يعنی چند ثانيه دست تکان دادن که لابد٬ يعنی برمی گردی...يکی از همين روزها...
تراژدی وقتی است که بگويی برمی گردم اما بدانی که ديگر...
وقتی است که روی آخرین برگه از شناسنامه ات مهر فوت شده بخورد...این مهر یعنی با دستان خودت بنويسی:خداحافظ جای خالی بعد از من غريب...
تراژدی یعنی پدری که آن روز صلابتش برایت بشکند و آنقدر گریه کند که نتواند روی دو پای خودش بایستد...
تراژدی یعنی سر خاکت فریاد بزنم سيگارتان را خاموش کنيد آقا٬ مگر با شما نيستم؟!...برادرم مشكل ريه دارد...حالش بدتر مي شود...
تراژدی روزیست که مراسم دفن و کفنت مثل برق و باد تمام می شود که مبادا اقوام و دوستان از کارشان جا بمانند و زود تمام شود که بقيه به کارشان برسند...
تراژدی یعنی خواهری برادرش را از دست بدهد بعد از دیدن ذره ذره درد کشیدن و آب شدنش...و من آن برادر را يکسال است که از دست داده ام...يک سال...
زمان برای من يعنی آدم ها...من به اندازه ی تمام آدم هايی که دوست داشته ام عمر کرده ام...برای من اين يکسال يعنی پایان زندگی...
پي نوشت:
خيلي گرفته ام...نمي دونم چرا تحمل اين روزها برام دشوار شده!...اين روزها،واپسين روزهايي بود كه با علي رضا طي كردم...
اين روزها روزهايي بود كه درد كشيدنش رو مي ديدم!...
اين روزها روزهاي سختي بود برام...و حالا تحملش برام سختر...همه در تدارك مراسم اولين سالگرد برادرم هستن و من...
خدا سر هيچ كس نياره...خيلي سخته...سخت تر از اونچه كه فكر كنيد...
يا حق...
من روزها داد زدم، روزها...
روزها گريستم...نمي دانم در کنار کدام رودخانه و رود بود،اما نشستم و گريستم...
روزهاي طولاني ديگري شعار داده ام...
شعار...روزهاي ديگري فرياد زدم و مست شدم،از طنين آوايم و از طنين تکرار حروف و کلمات...اين سان روزها و روزها گذشته است،روزهاي زندگي...روزهاي رفته...و امروز من از تمام اين روزها پشيمانم...
پشيمانم و خوشحال،خوشحال که هنوز مي توانم برگردم و به آنچه کرده ام نگاه کنم،به آنچه گفتم،به آنچه نوشتم...
و امروز تنها،تنها مي خواهم که گاهي در سکوت،با صبر نجوا کنم...
نجوا...مثل تمام دعاهاي زير لب...دلم مي خواهد نجوا کنم،تمام دعاهايي را که آموخته ام...
اگر کمتر از تو می نویسم دلیل بر این نیست که فراموشت کرده ام!...
شايد من آن قدرها هم فرق نکردم،شايد در تمام اين خطوط از همان ابتدا همه چيز با کمي تغيير به همان شکل باقي مانده است...
همان قدر آشفته،همان قدر تنيده...همان قدر بد...
شايد من هنوز در بند داستاني ام که روزهايي که خيلي کوچک بودم...خيلي،برايم از کتابخانه گرفتند و من خواندم...
آن افسانه آمريکاي لاتيني،آنانسي که عنکبوتي بود که در روزهاي خوب زندگي اش آدم بود و در روزهاي بد عنکبوت!...
من هنوز آن داستان را به ياد دارم و هنوز دوستش دارم و بعيد مي دانم که روزي فراموشش کنم...و فکر مي کنم اين محبت بي دليل نبوده است...
زياد شد...
زياد شد و کلمه چه مي آورد با خود جز تيرگي...جز کژتابي...جز پشيماني...
پشيماني از تمام کلماتي که از من بود و درباره من بود و مي گفت من و مي خواند من...
پشيماني از هر چه که حديث نفس بود و حتی آن قدر شجاعانه نبود که اين من را زير هزار اسم ديگر پنهان نکند...
اين نامه قرار است خداحافظي کند...از خيلي چيزها،از باران...
از بارانها و سيلها و رگبارهايي که روزي بر اين خانه(چشمهایم)باريده اند...از شبهاي باراني که ديوار اين خانه را تا صبح مي شستند و از طنين صداي دختری که تنهايي برايش هيچ چيز باقي نگذاشته بود جز بازي با کلمات...
بايد خيلي چيزها را از در و ديوار اين خانه جمع کنم و ببرم آن ته...آن ته ته که چشم هيچ کس نبيندشان...
چه فرقي مي کند؟...
گيرم که خواننده های نوشته هایم نصف شوند و آن نصف هم بشود نصف و آن قدر کم شوند که جز يکي باقي نماند...
و گاهي فکر مي کنم که يک دليل،براي خيلي چيزها بس است...خيلي چيزها ...
اين نامه قرار است...
پی نوشت:
خیلی زیاد شد می دونم خسته شدید...شرمنده...این عکس علیرضا رو تازه تو کامپیوتر پیدا کردم و با دیدن عکس خیلی آشفته شدم...این شد که...
یا حق...
بعد از چند سالی انتظار معلومه آدم بچه دار بشه اینجوری نیشش تا بنا گوشش باز می شه و ستاره عکاس باشی رو دعوت می کنه که از خودشو جوجو کوچولوش عکس بندازه فرت و فرت!!!!!!...
تا حالا ندیده بودم مردی از بابا شدن اینقدر ذوق کنه!...![]()
محض رضای خدا تو یدونه از عکساش دندوناشو پنهان نکرد...
هی بهش می گفتم نخند...می گفت می خوام شعفم تو عکسها بیوفته!!!!!...![]()
جالب اینجاست که تو عکسهای عروسیش، یه عکس نداره که چهره اش خندون باشه!!!...اما عکسهایی که با جوجو کوچولوش انداخت همه جا خندون بود!!!...
عجب این مردها بی معرفتن!...![]()
آقایون مجرد لطف کنید روز بله برون و نامزدی و حنابندون و جهاز برون و عروسی و پاتختیتون(البت اگه دعوت شدید)یادتون نره بخندید!!...اینجوری![]()
وگرنه بهتون انگ بدعنقی و بداخلاقی و بدترکیبی رو می چسبونن...هرکی هم نچسبونه من خودم می چسبونم...حالا اونوقت باید خر بیارید و باقالی ها رو بار کنید...خود دانید...![]()
پی نوشت:
ایشون یکی از اقوام نزدیک هستن...کوچولوشون هم دختر هست...اسمشم سارینا کوچولوست که من بهش می گم جوجوی باباش...
بچه هم اگه زشت و شیته به بزرگیه خودتون ببخشید چون به باباش رفته بی ریخت شده...![]()
یا حق...![]()
خدایی این جاسبی نمی ترسه یه وقت فشار زندگی باعث شه خودمونو پرتاب کنیم پایین و خونمون بیوفته گردنش؟؟؟؟
اینجا هم نمایی از ساختمون تازه تاسیسمونه که به گفته بچه ها قبلآ خوابگاه افغانی های راه و ساختمان دانشگاهمون بوده و الان شده محل علم و تحصیل ما!!!!!...
داخل ساختمون اینقدر کوچیکه که موقع راه رفتن همه به همدیگه می خوریم(البت بعضی ها از نیت خیر...بعضی دیگه از نیت شر...)توی ساختمون همه چی شرعی و حلاله انگار!!!!!...اونقدر شرعی و حلال که بچه ها رو دیوار نوشتن خدا بزرگتر از این حرفاست انگار!!!!!...
نه!...اشتباه نکنید...اینجا خرابه نیست!...این عکس غذاخوریه دانشگاهه که هنوز ساخته نشده!...
کی باورش می شه که دانشگاه ما هنوز سالن غذا خوری نداره و ما مجبوریم برای خوردن غذا با این اتوبوس های مخصوص دانشگاه بریم دامنه کوه(ساختمون قبلیمون) غذا کوفت کنیم و برگردیم!...
جالب اینجاست که خیلی اوقات اتوبوس هم نیست و مجبوریم پیاده کوهای عریض و طویل رو طی کنیم تا به لقمه نانی برسیم و شکم خود را سیر کنیم!...
* نکته: ژست این کارگر افغانیه منو کشته خدایی!!!...
نماز خونه نداریم...پس کسی اینجا اهل نماز جماعت هم نیست!...
سرویس بهداشتیمون با آقایون یکی هست...اینجا هیچ چیز زنا اینور! مردا اونور! نداره...همه چی قاطیه...اصلآ اینجا پارتیه!...
اینجا اروپاست نه جمهوری اسلامی ایران!!!!!...اینجا دهات میرسپاس هست و همه با هم خواهر و برادر!...اینجا خبری از دفتر بسیج و معاونت فرهنگیه و دفتر معاونت دینی و حراست و حفاظت نیست...
آقا اینجا کویته!...
بچه ها گیتار میارن و می ریم تو دل کوهها می شینیم و گیتار می زنیم و می خونیم(مجاز و غیر مجاز)...اینجا از هرچی دربند و درکه و توچال هست بهتره...اینجا دیسکو و سالن کنسرته...البت بدونه نوشیدنی های غیر مجاز!...
تازه از همه مهمتر اینکه مکانهای مخفی و دور از چشم و خلوت و دنج هم زیاد داره!!!!!...دوست پسر و دوست دختر هم زیاد داره(حالا چه از نوع اسلامیش،چه غیر اسلامیش!...)...دوربین مخفی هم نداره!...
اینجا همه چی آزاده...همه چی...
پی نوشت:
اول اینکه چرا اسم اینجا رو گذاشتیم دهات میرسپاس!!!!!...چون رییس دانشکدمون،دکتر میرسپاسیه کچل ما رو به زور آورد اینجا و اصلآ به اعتصاب ۲ هفته ایه بچه ها توجهی نکرد!!!!...
دوم شرمنده از اینکه نتونستم از سرویس بهداشتیه خوشگلمون که همش ۳ تا(گلاب به روتون)دستشویی داره عکس بندازم...آخه هر دفعه غلغله بود و کر و کثیف و بو گندو...من خودم از ۲ کیلومتری این دستشویی ها رد نمی شم انقدر کثیف و شلوغه...
سوم دانشگاه علوم تحقیقات بهترین دانشگاه آزاد تو خاورمیانه شناخته شده اما فی الواقع گنده دماغترین و افتضاح ترین دانشگاهه...
چهارم اینکه چرا ما رو انتقال دادن به این ساختمون!!!!...چون تو ساختمون اصلیمون که دفتر جناب جاسبی هم در طبقه هفتمش قرار داشت بچه ها یکم شلوغ کاری کردن و تحصن و اعتصاب و داد و بیداد به جونه ایشون...و اینگونه شد که ما رو تبعید کردن به این برهوت بی آب و علف تا آدم شیم...اما فرشته شدیم...
یا حق...
امروز تصمیم گرفتم راجع به مزخزفترین مسئله زندگی(البته از نظر من) صحبت کنم اونم امر به معروف و نهی از منکره...
آقا جملات معروفی هست که همیشه راجع به این موضوع ورد زبونمه...
گناه دیگران کاری به ما نداره...
آزادی مردم رو ازشون نگیرید...
با یک گل بهار نمی شه...
عیسی به دین خودش موسی به دین خود...
هر کی رو می گذارن تو قبر خودش...
به من چه امر به معروف کنم؟؟؟؟....
با نهی از منکر دوستان و آشناهای خودمو از دست می دم...
خدایی این همه جمله هست که اکثر آدما ورد زبونشونه اما وقتی پای عمل میاد همچین خودشونو خدا و پیغمبری نشون می دن که انگار ما کافریم و اون طرف جزء پاکترین آدمهاست و مومن بودن رو به حد اعلای خودش رسونده!!!!!!!!...
دیروز به علت فوت یکی از اقوام نزدیک رفته بودیم خونشون...من دستام لاک داشت و اصلآ به تنها چیزی که حواسم نبود لاکهای دستام بود...
یهو زن عموی اینجانب اومد کنار من نشست گفت: ستاره تو چه جوری دلت اومد با دستای لاک زده بیای ختم پسر عمه ات!!!!!!!!!...
دلم می خواست با مشت بکوبم در دهنش...حالمو داشت بهم می زد...
حالا فکرشو بکنید من داشتم به شدت گریه می کردم و تو اون وضعیت این خانم جلسه ای اومده به من تذکر می ده!!!!!!!!...
باورتون نمی شه...هنوز عکسهای جوونیه همین خانم محترم تو آلبومها هست که چه عجوبه ای بوده برای خودش...
فکل گذاشتن و آرایش غلیظ و زننده اش یادش رفته...حالا اومده به من می توپه و امر به معروف و نهی از منکر می کنه!!!!....
دفعه اولش نیست...یکبار هم رفته بودیم شمال کنار دریا...منم پاچه هامو تا یکم پایین تر از زانوهام زدم بالا که برم تو آب...
یک کاره اومد جلو گفت ستاره زشته...پسر عموهات هستن!!!!!!...
اصلآ بهش محل ندادم و تا اینجوری گفت پاچه هامو بیشتر زدم بالا و به شوخی بلند داد زدم پسر عموهام نگاه نکنن کیا نگاه کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....
حرف بدی زدم ،اما اگه نمی زدم منفجر می شدم...
پسر عموهای من مثل برادرمن...تا حالا ندیدم نگاهشون منحرف بشه...این زن عموی اینجانب به پسر خودشم انگار شک داره!!!!...
من خودم شخصآ کسی هستم که می خوام برم جهنم...به کسی چه مربوط؟؟؟؟؟؟؟...
خدا به انسان جبر و اختیار داده...اگه قرار باشه هرکی از راه می رسه یه تذکر بده که دنیا،دنیا نمی شه...
اول خودتو درست کن بعد دیگری رو...
پی نوشت:
خیلی خیلی معذرت می خوام اگه این عقیده من مخالف عقیده خیلی هاست...اما خوب هرکسی آزاده عقاید خودشو مطرح کنه...
یا حق...
آیه ۲۱۶ سوره بقره:
" چه بسیار چیزهایی که شما دوست ندارید ولی در حقیقت به نفع شماست...و چه بسیار چیزهایی که شما دوست دارید ولی به ضرر شماست... "
دیروز همینجوری بعد از نمازم قرآن رو باز کردم و به اولین چیزی که چشمم خورد همین آیه بود...(اوصولآ با خوندن معنی قرآن بیشتر حال می کنم تا خوندن واژه های عربی که هیچی حالیم نمی شه...!!!!)
به این فکر
می کردم که خدا چقدر قشنگ داره جوابمون رو می ده...
به این فکر می کردم
که:
اگه بدونیم
دیگران مشکلات بیشتری از ما دارند...
اگه بدونیم مشکلات توجه ما رو به خدا
بیشتره می کنه...
اگه بدونیم مشکلات کفاره گناهانمونه...
اگه بدونیم مشکلات
این دنیا باعث پاداش اخروی آخرتمون می شه...
اگه بدونیم مشکلات صبر ما
رو دو برابر می کنه...
اگه بدونیم مشکلات ارزش داشته های گذشته مون رو به یاد
میاره...
.
.
.
.
هیچ وقت اینقدر از داشتن مشکلات طاقتمون طاق
نمی شد...هرچند که همیشه از این همه مشکلی که خدا تو زندگیم به وجود آورده ناله
کردم...اما بازم می گم شکرت خدا...خیلی آقایی...
فقط امیدوارم خودش همه ما رو کمک کنه...
جدید نوشت:
این آهنگ رو تقدیم می کنم به یه بنده خدا که
اصلآ لیاقت نداره
....خیلی آرامش می ده بهم...(آهنگرو می گما....
)
یا حق...
دم امتحانا نشستم گربه بازی می کنم!!!!!!...
آخه یکی نیست بیاد بزنه تو سر من بگه بچه بشین درستو بخون...
خوب درسم نمیاد...چیکار کنم؟؟؟؟...آقا یه ترم می خوام مشروط شم...اشکالی داره؟؟؟؟؟...
تازه یه کار دیگه هم کردم...رفتم play station علی رضا رو آوردم وصل کردم به تلویزیون و crash بازي مي كنم به ياد اون روزها كه با علي شرط مي گذاشتيم سر برد و باخت...
روحيه ام شده مثل همون روزها...دلم مي خواد بازي كنم...
مامانم بهم می خنده...اومده دست گذاشته رو پیشونیم ببینه من تب دارم یا نه!!!!!!...ای بابا مامان دستتو بردار بازی رو باختم...
حالا اگه دلتون می خواد بازی مورد علاقه منو با من بازی کنید اینجا رو کلیک کنید...
فقط حواستون باشه که نیوفتین پایین...
یا حق...
نزدیک به یک هفته است که از خانه بیرون نرفتهام...
مثل کلاف آنقدر دور خودم چرخیده و پیچیدهام که دیگر در خواب هم سرگیجه دارم...امتحاناتم شروع شده...کارهایم روی روال است...( اگر همینطور پیش برود)...اما آن قدر بی حوصله هستم که...
این من بی او،این روزها دلتنگ است...
دلتنگتر از همیشه...بیصبرتر از همیشه...
به خیالش مینشیند و عکس هایش را نگاه میکند بلکه این دل صاحب مرده آرام بگیرد...بدتر میشود... میرود آهنگهای مورد علاقه اش را گوش دهد،میبیند این هم نمکی ست بر تمام زخمهای قبلی و عطش بیصبری و دوری را تازه تر میکند...
« خداحافظ...
از اینجا که پر غمه خسته شدم، می خوام برم...
قلبمو که دادم به تو دیگه باید، پس بگیرم...
موندن هر گز...
خداحافظ ...
دیگه می رم...
اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من...
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من...
من می میرم...
دیگه می رم...
دل می سوزه...
ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم...
هیچی نمونده از دلم، خاکستر دو آتیشم...
ریزه ریزه...
دل می سوزه...
خسته شدم...
دیگه می رم...
گریه نکن...»
نمیفهمم این دل کی و کجا طاقت این همه صبر را پیدا کرده که صاحبش بیخبر مانده است؟...
منطق آمیخته در عشق چگونه سر از قلبم در آورده که اینگونه بیتاب شده ام برای تسلیم روح و جسمم به او؟...
دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که:
زمانی هست که ما خودمان هم به هم رحم نمی کنیم...آنچنان با حرفهایمان سیلیه محکمی به صورت خود می زنیم که تا چند روز جای انگشتانمان روی گونه سرخ می ماند...
با این افکار ذهن خود را مشغول کرده ام...آنقدر مشغول که از چیزهای دیگر غافل مانده ام...
چرا من اینقدر عاشق قلیونم؟...عاشق بوش...عاشق صدای قل قلش...عاشق ژست کسی که می شینه قیلون می کشه...
وا ی ی ی ی ی ی چقدر خوشم میاد می بینم کسی قلیون چاق می کنه!...
البته از سیگار و مواد مخدر و مشروب و اکس و این حرفا اصلآ خوشم نمیاد...اما نمی دونم چرا از قلیون خوشم میاد...اصلآ کلآ از فرم قلیون خوشم میاد...
امروز از یه امانت فروشی رد می شدم چشمم خورد به یه قلیون کوچولوی ناز و مامانی(هم قلیونه هم پیپ)...خریدم گذاشتم گوشه اتاقم...یه کم زیادی گرون بود اما خوب خریدمش...عتیقه ست خدایی...
وای اول که رسیدم خونه مامانم تو آشپزخونه بود و منو ندید...یواشکی تند رفتم تو اتاقم و بسته بندیش رو باز کردم و گذاشتم گوشه اتاقم...
مامان یهو اومد تو اتاقم گفت:
مامان:چه خبر؟...
ستاره(با خیالی آسوده):هیچی...سلامتی...
مامان(با جیغ و داد نه چندان اروم): سلامتی و زهر مار...سلامتی و کوفت...
این چیه رفتی گرفتی مثل این عقده ای ها گذاشتی گوشه اتاقت...نمی گی یه وقت یکی بیاد تو اتاقت اینو ببینه چی می گه!...
ستاره: چی می شه مگه!...به این خوشگلی...بی ذوق...اصلآ مامان به این بی ذوقی ندیدم...اصلآ شما به اتاق من چیکار دارین؟...مگه من تا حالا شده بگم مامان چرا رفتی اینو خریدی یا اونو خریدی؟!...تازه به کسی چه ربطی داره؟...هر کی رو می زان تو قبر خودش...آقا کسی مگه می تونه بدونه اجازه بیاد تو اتاق من؟...جز تو و بابا و دوستام تاحالا دیدی کسی رو تو اتاقم راه بدم که انقدر عصبانی می شی؟...
مامان (با لحن شدید عصبانی): با من بحث نکن....من بابات نیستم با تو کل کل کنما....حوصله هم ندارم...زود یا برو پس بده یا یه جا بگذار من چشمم بهش نخوره...
ستاره(خودشو لوس می کنه): مامان دوستت دارم دیگه!...گیر نده جون مامانت...ببین چه خوشگله؟!...تازه می خوام گوشه اتاقم یه قهوه خونه سنتی راه بندازم...
مامان(صورتش قرمز شده): تو غلط می کنی...اینم از اینجا بردار بزار تو کمدت...(و زیر لب زمزمه کنان)همه می رن گوشه اتاقشون کتابخونه می گذارن دختر ما می ره قلیون می خره...همش تقصیر اون باباته...
ستاره(در دل): بیچاره بابا...هرچند که دل خوشی ازش ندارم اما خوب آش نخورده دهن سوخته شده تو این مورد!!!!!!!!...
بعد از چند دقیقه مامان باز میاد تو اتاق...عجب این مامانا فضولن...
مامان: خوب حالا بیا بزارش روی صندوقچه چوبی تو پذیرایی...به اونجا بیشتر میاد...هر دوتاشون عتیقن دیگه!...
ستاره: ![]()
![]()
![]()
...
احتمالآ فکر کرده اگه گوشه اتاقم بزارمش ممکنه یواشکی قلیون کشی کنم!!!!!!...شاید پیش خودش فکر کرده اگه تو پذیرایی یا چه می دونم یه جایی جلوی چشمش باشه بهتره!!!!...
ببخشید به نظر شما یه دختر ۲۲ ساله می تونه اینقدر خنگ باشه که منظور این کار مامانشو بعد از ۲۲ سال زندگی نفمهمه!...
امان از دست این مامانا که نمی گذارن آدم یه کم به علایق شخصی خودش بها بده!...
یا حق...
داداش گلم...عزیز دلم...تولدت مبارک...رفتی تو ۱۶ سالگی...
دیشب همه خونمون دعوت بودند...اما چون ساعت ۱۰ شب رسیدم خونه و دوربینمو شارژ نکرده بودم نشد از میز رنگ و وارنگی که مامان برات چیده بود عکس بندازم...
یعنی تا اومدم دیدم قبیله تاتار ریختن دور میز و در یک چشم به هم زدن گند زدن به همه چی...دلم می خواست بهشون بگم نخورید بزارید لاقل یه عکس بندازم بعد مرده خوری کنید...
چقدر از همشون بدم میاد...هی به این مامان گفتم تولد نگیرا...هی گفت نه!...بچه ام ناراحت می شه...
آخه مگه تو برات فرقی می کنه تولد بگیریم یا نگیریم...این فامیل اگه فامیل بود می رفتن سر خاکت یه فاتجه می خوندن...
خاک بر سر همشون که بویی از انسانیت و عاطفه نبردن...همینا بودن که با اون چشمای شورشون زندگیمون رو بهم ریختن...
حیف که مامان نمی ذاره وگرنه حال همشون رو اساسی می گرفتم...کاری می کردم که دیگه روشون نشه پاشونو خونمون بگذارن...
دیشب همون عمه خانوم که یک بار اشکت رو درآورد گفت خدا علی رضا رو بیامرزه...منم با حرص گفتم خدا پسرتو بیامرزه...علی رضا امرزیده است...
انقدر ناراحت شد که تا شامشو کوفت کرد گذاشت رفت...هی این مامان خانوم میاد با من بحث می کنه!...خوب کار کردم که گفتم...هرکی به تو این حرفو بزنه لازم باشه تو دهنشم می زنم...با اون پسرش که ادم وقتی نگاش می کنه حالش بهم می خوره...
راستی دوستات هم هیچکدوم نیومدن...همشون امتحان داشتن...یعنی بهتره بگم امتحانو بهونه کردن!...وقتی تو نبودی میومدن برا چی؟...باز به شعور اونها...
مامان تا دلت بخواد خوشحال بود و من تا دلت بخواد ناراحت...خیلی خسته بودم...حالم درست مثل حال تولد پارسالت بود...تنها تفاوتش این بود که پارسال سر نماز خیلی گریه کردم و گلایه...اما امسال نمازمو با بی رغبتی تمام خوندم و هیچ گلایه ای هم از خدا نداشتم...شاید یه جورایی دیگه عادت کردم...
کاش خدا لقب غافلگیر کننده هم داشت...شایدم داشته باشه!...
همین...
یا حق...
اگه بشه زودتر این تعطیلات کوفتی تموم شه و برم به کار و زندگیم برسم خیلی خوب می شه!...
حوصلمون سر رفت بابا...دیگه شورشو درآوردن!...
مملکت بی در و پیکره دیگه!...صاحاب نداره!...هر کی میاد واسه دل خودشم که شده یکی دو روز به تعطیلات اضافه می کنه...
جالب اینجاست که اکثرآ روزهای وفات رو هم تعطیل رسمی اعلام می کنن!...البته این روزها رو تعطیل می کنن که مردم به عزاداری برسن اما خبر ندارن که جاده چالوس ها عجب ترافیکه و شمال ها دیگه ویلا گیر نمیاد!!!...
همینه دیگه!...اینها سعی دارن مردم ایران رو همیشه مردم سیاه پوش کنن و حتی تولدها رو هم عزا داری کنن مبادا مملکت رو به فساد بکشن!!!!!...
حتی ایام ولادت هم وقتی تلویزیون رو روشن می کنی می بینی که دارن نوحه می خونن!...
تاسوعا عاشورا...دهه فاطمیه...رحلت امام...قیام خونین...شهادت امام رضا...شهادت حضرت علی...شهادت اما جعفر صادق...و ....
ای بابا...یکی نیست از اینا بپرسه این چه سیاستیه که دارن سر ماها در میارن؟!!!!!...
یکی نیست بگه به اندازه کافی این مردم بدبخت و غم و غصه دار کردید دیگه بسه!...
همیشه گفتم،اینبار هم می گم که اینها می خوان مردم ایران اونقدر بدبخت و ذلیل بشن که اگه با چماق تو سرمون هم بزنن نای حرف زدن نداشته باشیم...چه برسه به دفاع از خود!...
اصلآ اگه بفهمن(که می فهمن و به روی مبارک نمیارن!...)که این تعطیلات چه ضرری به اقتصاد ایران می زنه هیچ وقت هیچ روزی رو بی خود تعطیل نمی کردن...اما بدونید اینها همه سیاه کردن من و امثال منه...
اینها دارن به روح مردم آسیب وارد می کنن...مگر نه اینکه خدا تو قرآنش گفته هر کس که به خودش کوچکترین خراشی وارد کنه اون دنیا باید جواب گو باشه!...خدا به داد این رئیس روسا برسه که اون دنیا چطور می خوان بازخواست شن!...هیچ خراشی دردناکتر از آسیب روحی نیست...
اگه این تعطیلات کوفتی این وسط نمیوفتاد این هفته آخرین هفته دانشگاه به شمار میومد و خبرمون هفته دیگه هلک هلک راه نمیوفتادیم بریم دانشگاه و فرجه امتحانی شروع می شد و میوفتادیم تو دور درس خوندن!...
مرده شور هر چی تعطیلات بی موقع و الکیه ببرن که آدمو از کار و زندگی می ندازه...
یا حق...
دیشب داشتم تفسیر سوره لقمان رو می خوندم که یه جمله توی کتاب نوشته شده بود از میزان الحکمه بدین شرح که:
« خانه ای که در آن غنا باشد از مرگ و مصیبت دردناک در امان نیست،دعا در آن به اجابت نمی رسد و فرشتگان وارد آن نمی شوند... »
با خوندن این جمله به قولی آتیش گرفتم...یعنی چی آخه!...مرگ و مصیبت چه ربطی به غنا داره؟!...مگه ما خونمون غنا خونه راه انداخته بودیم که این مرگ و مصیبت دامنمون رو گرفت؟!...اصلآ این روایات و تفسیرها رو کیا می نویسن؟...کسانی که بعضیاشون (نه همشون) جاشون قعر جهنمه؟!...
محض اطلاع کسانی که نمی دونن غنا چیه عرض می کنم که غنا در واقع آهنگهاییه که متناسب با مراسم فسق و فجوره که با گوش دادن به اونها قوای شهوانیمون تحریک می شه!!!!!!!!...
(اینو من نگفتما...آقایون حجت الاسلام می گن...)
تو اسلام هم از گناهان کبیره به شمار میاد و گناه کبیره هم که گناهیه که خداوند در قرآن به اونها وعده دوزخ داده...
(باز اینم من نگفتم همون آقایون گفتن...فقط موندم حیرون خدا به ۴ تا زن گرفتن که الان خیلی ها ۲ تا شو رو هوا با هم دارن ۲ تا دیگه شم رو زمین، وعده دوزخ نداده!...انوقت به کسانی که آهنگ گوش می دن وعده دوزخشو داده!!!!...قربون خدا برم که چقدر بزرگتر از این حرفاست و چه سوءاستفاده ای دارن از این مهربونی خدا می کنن بعضیا....)
اگه قرار بر این باشه که غنا گناه کبیره باشه و مرگ و مصیبت تو زندگیا وارد کنه از آقایون محترم می خوام که برن قرصهای اکس و مواد مخدر و مشروبات الکی و هزار کوفت زهرمار دیگه رو جمع کنن که خانواده ها رو از هم پاشونده و مصیبت و آبروریزی و دزدی و فقر و تو زندگیا وارد کرده!!!!...
ای کاش همه جوونهامون فقط اهل غنا بودن که اگه اینجور بود مملکت وضعش از اینی که هست بهتر بود!...
تا حالا ۴ تا ترانه و موزیک از نوع با کلام و بی کلام و موسیقی های رپ و پاپ و ... که نه آسیبی به کسی می رسونه نه مضره نه آدمکش زندگی کسی رو خراب نکرده که بخواد جزء گناهان کبیره هم به شمار بیاد!!!!!!...
اتفاقآ چندی پیش راجع به موضوعی که خیلی رایج شده تو مملکت ما اونم امر مقدس!صیغه هست و به قولی به اندازه دونه های بارون براش ثواب نوشته شده بحث می کردیم با یکی از دوستان...اونم از اون بحثها که هیچ طرفی حاضر به قانع شدن نیست...
این دوستمون می گفت چیزی که به گوشم برسه که حلاله پس انجام می دم اما چیزی که به گوشم برسه حرامه انجا م نمی دم...البته چون ایشون مذکر بودند پی دفاعیاتشون هم مذکرانه بود...
آخه کی می گه زن صیغه کردن حلاله؟...این حرف من به این معنا نیست که بگم این کار حرامه ها!...منظورم اینه که وقتی زنی جونشو...عمرشو...زندگیشو...تمام مهر و محبت و علاقه شو می گذاره برای یه مرد آیا این درسته که به اون مرد بی لیاقت این اجازه رو خیلی راحت بدن که این همه خوبی رو زیر پا بگذاره و بره زن دیگه ای رو به عقد موقت خودش دربیاره؟!...
یه مردی که ۵۰ سالشه و زن و بچه داره آیا درسته که چون وضع مالی خوبی داره و در توانش هست بره یه زن دیگه بگیره؟...
چرا ما آدمها اینقدر خودخواهیم و نمی خوایم قبول کنیم که این کار واقعآ بزرگترین گناهیه که می شه در حق یه زن و فرزندانش کرد؟...
اسمشه دین ما کاملترین دینه!...اما چه فایده؟...چه فایده که هرکی واسه خودش میاد بالای منبر می شینه به فتوا صادر می کنه به اسم اسلام و به کام خودش؟!...چرا این مردها نمی خوان خودشون رو حتی شده یک لحظه،فقط یه لحظه بگذارن جای اون زنه بدبخت؟!...
بابا بزار زنت بمیره...بزار بچه هات سر و سامون بگیرن بعد برو هر غلطی می خوای بکن...اصلآ برو ۱۰۰ تا زن صیغه کن...اونموقع کیه که به تو حرفی بزنه؟!...
چرا یکی نیست شرط و شروط و محدودیت واسه این کار بگذاره؟...
یکی از دوستان مامانم که یک پسر عقب افتاده داره که الان ۲۵ ساله داره ضبط و ربطش می کنه و خانوم بسیار زیباییه چندی پیش شنیدم شوهرش در عین ناباوری رفته یه زن دیگه گرفته...البته این آقا ۳ سال پیش اینکارو کرده که همین چند روز پیش که اومده بود خونمون و یک دفعه سر درد و دلش باز شد این موضوع رو گفت...دلم می خواست این آقایون فتوا صادر کننده گریه های این زن رو می دیدن...دلم می خواست حرفاشو می شنیدن...دلم می خواست بودن ومی دیدن که این مرد چطور زنشو بعد از این همه زحمتی که برای بچه اش کشیده رها کرده به امونه خدا...
اتفاقآ پسرش هم اومده بود...با اینکه عقب افتادگی ذهنی و جسمی داشت اما بسیار پسر تر تمیز و مرتب و مهربون و دوست داشتنی ای بود...به محض اینکه اومد خونمون دست منو گرفت و گفت منو ببر اتاقت...بردمش...تا عکس های علی رضا رو به دیوار اتاقم دید نشست براش نوحه خوندن به زبان خودش...اشک می ریخت و همش می گفت راحت شد آبجی...
آخه این پدر با این همه مهربونیه این پسر جطور دلش اومد زندگیش رو رها کنه برای امیال و مقاصد پلید خودش؟!...اون دنیا جواب این بچه پاک و معصوم رو چطور می خواد بده؟!...
ببینم خدا برای اینطور مردها وعده دوزخ و عذابی عظیم نداده؟؟؟؟؟؟؟؟؟...آه این بچه پاک و معصوم کی می خواد دامن این مرد کثیف رو بگیره؟...چرا خدا باید بگذاره این مرد راحت به زندگی جدید خودش برسه؟...اگه اون مرد خسته شده بود این زن هم خسته شده...این زن و مادری که ۲۵ ساله شبانه روز پرستاری بچه ای رو می کنه که ناتوانی ذهنی و جسمی داره...
اگه یه کم فکر کنیم می بینیم که فشاری رو که این زن داره تحمل می کنه ۱ صدمشم اون مرد تحمل نمی کرده!!!!!...اما...
پی نوشت:
به اصرار اکینا و آرش عزیز یه پستی متفاوت نوشتم...تو این پستم منظور خاصی به هیچ کس نداشتم...اگر کسی با خوندن متنم ناراحت شده و به خودش گرفته من پیشاپیش معذرت خواهی می کنم که بعضی وقتها وادار به باز کردن بعضی مسائل و درگیری های ذهنیم می شم...
خدا همه ما رو به راه راست هدایت کنه...
یا حق...

تمام این عکسها جز آخریه تصاویر ۱ سالگیه علی رضاست...
عکس آخر هم ۶ ماهگی...
من عاشق این جور پسر بچه هام...از اینهایی که شیطونی از چشماشون می باره...
از اینا که مثل بچه گیای علی رضا کپل هستن...
یادم میاد علی رضا که این سنی ها بود خیلی نسبت بهش حسودی می کردم...
طوری که یادمه دو بار نقشه قتلش رو کشیدم...
آخه قبل از به دنیا اومدنش عزیز دردونه من بود...اما بعدش عزیز دردونه علی رضا خان شد...
ای کاش که از این علی رضا ها ۲ - ۳ تا دیگه داشتم...
یا حق...
يادت ميآید یکروز گفتم هردو عقده ای شده ایم؟...و تو خندیدی!...من هم خندیدم!...
اما قبول کن که شدهایم...
فکر می کنی اگر این فاصله نبود باز هم اینقدر بهانه ات را می گرفتم؟!...
اینقدر حساس میشدم؟!...
میخواهم اعتراف کنم که بعضی اوقات از فرط دوست داشتنت،لجم میگیرد..من و این همه احساس که تمام شدنی نیست!...
احساسی که فقط متعلق به توست و دیگر هیچ...
تو هم شاید همین فکرهای مرا داشته باشی...
راستی تو اصلآ دلت مرا می خواهد؟...زیاده زیاد؟... برای همیشه؟...همانقدر که من تو را می خواهم و دلم برایت هر روز تنگ تر و تنگ تر می شود...آن وقتها که خیلی می خواستی...حالا چه؟!...
زودرنج شده ام...زود رنج شده ای...زود رنج شده ایم...
چاره ای نیست جز صبر...من بدتر از اینها را پشت سر گذاشتهام...اینها که چیزی نیست...با شیرینی یک خواب عمیق فراموش می شود...
دیشب با آن همه قرصی که خورده بودم تا صبح خوابت را می دیدم...خوابهای سفید...از آنها که دوست داری بلند نشوی و تا همیشه بخوابی...از آنها که6 تا 8 هایش هیچگاه تمامی ندارد...
از آنها که در آغوشت می گیرم و سفت به خودم می چسبانم و غرقه بوسه ات می کنم طوری که با فریاد صدایم کنی که شاید رهایت کنم و من آنچنان در آغوشت گرفته امت که دلم نمی آید رهایت کنم ...
و طنین صدایت میپیچد در تک تک سلولهای این بدن نحیف....
بعضی اوقات دلم می خواهد داد بکشم سرت...فریاد بکشم...به قول خودت بزنم توی صورتت محکم و تو بعد بیایی در بغلم و اندازه همه دنیا گریه کنیم با هم...
که شاید تمام این عقده ها پاک شود...این عقده های ۱ سال اخیر...
راستی هیچ میدانی این وقتها که تو نیستی دلم را در پی باد داده ام؟!...
.
.
.
یا حق...
تولد علی رضا نزدیکه و مامان دیروز رفت برای تولدش یه ستار خرید...
همه دوستاش و فامیل ها رو هم برای ۲۱ خرداد دعوت کرده...
تولد ۱۶ سالگیش رو بدون حضور خودش می گیریم...
وقتی مامانم بهم با جدیت گفت ستاره تو چی براش می گیری موندم چی بگم!!!!...
آخه برای کی هدیه بگیرم؟!...اصلآ چی بگیرم!...
همیشه ۳ ماه مونده به تولدش به هرکی می رسید می گفت ۲۱ خرداد یادتون نره...
به ماها که نزدیکترش بودیم دستور هم می داد که چی براش بگیریم و به چی نیاز داره...
اما امسال چی؟!...ما موندیم و هزار خاطره...یاد تولد پارسالش که چقدر منو اون روز اذیت کرد و می خواست منو بزنه که بابام دعواش کرد میوفتم دلم خون می شه...دور میز ناهار خوری دنبال هم می کردیم جلوی مهمونها...اصلآ وقتی بهم میوفتادیم منم می شدم یه بچه ۱۰- ۱۲ ساله که هیچی نمی فهمه!!!!...
یاد اون روز که همه می گفتن ستاره برو با علی رضا عکس بنداز که شاید سال دیگه نباشه و من از حرصم افتادم به تند و تند نماز خوندن و دولا راست شدن تا دست از سرم بردارن و اینقدر نگن شاید سال دیگه نباشه ،شاید سال دیگه نباشه...
که شاید اگر این شاید ها نبود علی رضا تولد امسالش رو هم می دید!!!!!...هرچند که روی پیشونی هر کسی ثانیه های عمرش هم مشخص شده!!!!...
تو اون لحظه یادم نمیاد به خدا چی گفتم...اما می دونم فقط گلگی و شکایت می کردم...
یادمه حتی سر نماز گریه کردم طوری که وقتی از اتاق بیرون اومدم همه فهمیدن چقدر دارم از این لحظه های تلخ عذاب می کشم...
طفلک مامانم...چی کار می کرد...همش می گفت بچه ام شفا گرفته...
علی رضا ۲ روز مونده به مرگش چون حالش خوب نبود بابام گفت باید دکترشو عوض کنم...علیر ضا گریه کرد...اشکی بود که گوله گوله می ریخت و می گفت بابا من شفا گرفتم...مگه شما ها به خدا اعتقاد ندارین؟!...الهی بمیرم براش که چقدر مظلوم بود و حرفشو مظلومانه می زد...
نمی دونم چرا اون شب تا اسم دکتر شنید اینقدر گریه کرد و التماس که من دیگه دکتر نمی رم چون خدا شفامو داده....
آخرین جمعه با اینکه حال ندار بود اما گفت بابا بریم بیرون بگردیم...بابامم ماشین و روشن کرد و رفتیم تجریش...شیرینی فروشی لادن...ایستادیم و شیرینی و بستنی گرفتیم...علی ضا همش تو خودش بود...یه جوری مثل ولع زده ها به خیابونها نگاه می کرد...انگار می دونست آخرین باریه که داره از این خیابونها رد می شه...
یهو بی هوا به بابام گفت بابا امسال عید می خوام برم کربلا...من گفتم تو کربلا نمی تونی بری با این حالت...گفت می تونم برم...به تو ربطی نداره...تو دلم گفتم خدا خیلی نامردی که این بچه به این پاکی رو زجر می دی...اگه من جاش بودم و ۱ سال و نیم درد می کشیدم ایمانم رو از دست می دادم ولی این بچه با اون سن کمش تا آخرین لحظه هم فکر و ذکرش حضرت ابوالفضل و کربلا بود...
اما الان از گفته خودم پیشمونم چون خدا شاید حرفمو شنید و نخواست این بچه بیشتر از این درد بکشه....
دلم میخواست زنده بود...حتی اگه مثل یه تیکه گوشت گوشه خونه میوفتاد زنده می موند...
همین که صدای نفسهاشو می شنیدم برام بس بود...
همین که بدنشو لمس می کردم برام کافی بود...
همین که صورت استخونیش رو می بوسیم سیراب می شدم...
دیگه خسته شدم...خسته ام...دیگه تحمل این دنیا رو ندارم...می خوام بمیرم...تا کی باید بدون داداشم زندگی کنم...تا کی با خاطره هاش سر کنم؟...تا کی به عکساش خیره بشم و قربون صدقه اش برم...
نمی دونم چمه!...این آپم خیلی دردناک تر از بقیه آپ هامه چون دلم واقعآ گرفته...احساس می کنم این چند روزه بغض تمام وجودمو گرفت و یهو ترکید...
ای خدا دیگه طاقت ندارم...دیگه این زندگی رو نمی خوام...خسته شدم...اینقدر خسته که اگه ترس از گناهش نبود همین الان خودمو می کشتم...منی که هیچ وقت اسم این کلمه رو به زبون نمیارم ببین چقدر زندگی برام سخت شده که دیگه حتی فکر ناراحتی مامانم هم نیستم که بعد از من چه بلایی سرش میاد...
اونقدر خسته ام که مرگ تنها آرزوم شده...
این روزها اینقدر درد کشیدم که به این حال و روز افتادم...
مثل بچه ها که انگار سر یه آبنبات چوبی گریه راه می ندازن و ول کن معامله هم نیستن شدم...
من از خدا داداشمو میخوام...من خدا آرامشمو می خوام...من از خدا شاکیم...من خدا شاکیم...
خیلی وقته شاکیم...
درد برادرم کم نبود...حالا دردهای دیگه هم اضافه کرده...بدختی پشت بدبختی...همیشه می گن خدا گر ز حکمت ببندد دری به رحمت گشاید در دیگری...خدا پس این رحمتت کو؟...چرا همش عذاب می فرستی برام...این همه شکر بس نیست؟!...این همه دوست داشتن کم بود؟!...دیگه چطور بهت بگم خدا خسته شدم...چطور التماست کنم خدا بسه دیگه...چقدر دیگه منتظر رحمتت باشم؟...
می خوام درد برادرمو بندازی به جونم...می خوام منم مثل اون راحت شم...هیچ کس نمی فهمه دارم چی می کشم...هیچ کس نمی فهمه که من قربانی شدم...
شدم موش آزمایشگاهی که هر دم دارم از جانب خدا آزمایش می شم...دیگه چقدر خم به ابرو نیارم...چقدر تحمل کنم...آخرش که چی...
یا حق...
ای کاش همه مژه هایم بریزند...
از ديروز اين چندمين بار است كه مژه هايم مي افتند روي چشمانم...
دارم كلي خوشحالي مي كنم براي اين ريزش ناخودآگاه مژگانم...
آن قديم ها شنيده ام كه اگر مژه كسي بيافتد يعني مسافري در راه است...اما من که مسافری ندارم...
آخرين باري كه از تو جدا شدم را به ياد داري؟...
به همه می گفتم بر خلاف دفعات گذشته که تو را به بیمارستان می برند ديگر دلهره ندارم كه نكند دوباره نبينمت...كه گفتم چقدر دلم روشن است...
چه می دانستم دیدار بعدیمان در سردخانه بیمارستان است...
یادت می آید وقتی در سردخانه را باز کردند چه حالی شدم؟...
تو را کنار یک مرد دیگر دور یک ملحفه سفید پیچیده بودند و با بند محکم بسته بودنت...
بدنت را از روی ملحفه لمس کردم و گریه...
می گفتم بلند شو...اما تو نسبت به من سرد و بی تفاوت بودی...حتی نگاهم نمی کردی...می خواستی بخوابی...
دستهایت را آن روز آخرین بار بود که در دستانم گرفتم...چرا انگشتانت را خمیده کرده بودی؟...نکند از درد بوده؟!...
دیشب برای چندمین بار آرزو کردم کاش می مردم و این روزها را نمی دیدم...سخت است...
قبول کن که سخت است تحمل درد نبودن تو و هزار درد دیگر که در وجودم رخنه کرده است و همچون پیله ای دورم تنیده شده...
اما اين ريزش مژه ها...این ریزش شايد دلخوشي تازه اي براي زخم هايم باشد...مطمئنم...
اما این را هم می دانم كه ترميم نيست...به مانند گوله نمكي مي ماند بر زخم،براي جلوگيري از عفونت بيشتر شايد...
میدانی دلم چه میخواهد؟...
دلم پیتزا میخواهد...به سرم زده که تنهایی بروم و برای خودم پیتزایی سفارش بدهم و مثل این آدمهای فارغ از دنیا؛با خیال راحت و دل سیر بنشینم و تکههای پیتزا کش بیاید زیر دندانهایم(هرچند که هیچ وقت از طعم پیتزا خوشم نمی آید)...
اما میدانم که اگر این کار را بکنم مثل آن شب که تنهایی به پیاده روی رفته بودم،حالم بد میشود و قلبم تیر خواهد کشید...
بهترین دقایق زندگیام شده است موقع خوابیدن...آخر مگر میشود هر بار خوابید و خوابت را ندید؟...
من حالم خوب نیست،اصلآ خوب نیست...حتی اشک هم نمیتوانم بریزم که گفتی نباید اشک ریخت...
موبایلم را خاموش کردهام...
تلفن را هم کشیدهام...
بگذار کسی نفهمد حال خرابم را...
نمیدانم تا کجا میتوانم خودم را بکشم؟...اصلآ تا کجا باید خودم را بکشم؟...